| زیبا دروغ میگفتی, یاد خوش باوری های من بخیر... | |
|
یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۸
برای تو که امروز...
ای دختر تنهای مرموز بیهوده از من می گریزی؛ برای دیدارت یک آیینه کافیست. اینجا که ایستاده ای پیش از این همنشین مهربانی ایستاده بود. کسی که به ساده ترین بهانه ها می خندید، به ساده ترین بهانه ها غمگین بود. کسی که می توانست تکیه گاهی مطمئن باشد؛ سرشار از اطمینان، پر از شور زندگی، به دنبال رؤیا های رنگین بود. کاش می دانستم تو سرزده از کجا آمدی کاش او اینگونه بی خبر از کنارم نرفته بود شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٧
قانون محبت
نگاهی خیره و پر درد، قلبی ملتهب با وسعت خاطره ها، چهره ای بر افروخته از نفسهای گرم هجرت و دستهایی از ترانه های وداع لبریز. -کاش هرگز تو را اینگونه نمی دیدم.- نیمه شب است و من نیز همچون تو بیدارم. –دلتنگی تنها از آن تو نیست.- بر این سکوت شبانه خرده مگیر؛ سکوت همدم صادق لحظه های بی صدایی توست و این بی صدایی گناه او نیست. -آه کاش می دانستم گناه لحظه های تنهایی ما بر گردن کیست.- ولیکن غمگین مباش که در این سکوت نیز می شود سخنها شنید. آری من معتقدم می توان در ورای جاده ها و راه ها و جدایی ها پلی از نور میان دلها کشید. می توان نگفت و حرف زد. می توان نشنید و فهمید. همان گونه که من صدای تو را می شنوم. همان گونه که با تو سخن می گویم و همان گونه که ایمان دارم صدایم را خواهی شنید. پس... ای عزیز مسافر؛ این را نه برای امشب، که برای فردا و فردا ها به خاطر بسپار: قانون محبت قانون عجیبیست... شرط رفاقت با هم بودن نیست و جدایی هرگز نمی تواند دلیلی بر از یاد بردن باشد. حال که می روی، سفر به سلامت! تو راهی مسیر سرنوشت خود ،خواهی بود. ولی بدان و باور کن که یاد تو، همیشه و هر کجا، همگام با تپشهای قلب من، زنده خواهد ماند.
(N.B-78729 ) دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٧
...Coming back to you
Maybe I'm still hurting
I can't turn the other cheek
But you know that I still love you
It's just that I can't speak
I looked for you in everyone
And they called me on that too
I lived alone but I was only
...Coming back to youسهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦
چه با شکوه است مقابل تهاجم طوفان، صلابت کوه چه غم انگیز است پس از یک باد، سرگردانی کاه -چه زیباست چون کوه زیستن. چه تأسف بار است چون کاه بودن.- حال که هنگام جدایی است، در این آخرین لحظه های همراهی، و اکنون که راه یکی بودنمان به دو راهی نزدیک می گردد، آنچه می خواهم بگویم این است:
قلب مهربانت را از یاد نخواهم برد لیکن ای خوب؛ به نام وفاداری او را اینجا مگذار! به رسم فداکاری آزارش نده! زندگی را باید لمس کرد، پا به پایش گام برداشت، نظاره گر بود و خندید!
تو نیز بخند. شاید در آن سوی این پایان، آغازی شیرین نهفته باشد. -و اگر تو بخواهی باور کن که هست...- آری آنچه خواستم بدانی این بود: هرگز از یادم نخواهی رفت. و آنچه خواستم بگویم این است: سفر به خیر! دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦
کیست که فریاد می کشد؟ چه امید کودکانه عجیبی! (N.B-78425 ) راستی ۴سالگرد وبلاگ دیوانه عزیز رو تبریک میگم . جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦
ای لحظه های آبی رنگ عجول! درنگ کنید. رفتنتان او را از من خواهد گرفت. کاش هرگز با شما همسفر نمی گشتم که در این راه به هر جاده ای قدم می گذارم به آغازی بس دشوار ختم می شود. و من چگونه با شما بیایم هنگامی که پایان راه شما جدایی تلخی بیش نیست. -افسوس که دیگر برای ماندن و برگشتن فرصتی نیست.- آنجا میان پایان و آغاز فاصله ایست. فاصله ای به حجم دلتنگی، به اندازه درد. فضایی که بی رحمی دستهایش قلبم را هزار پاره خواهد کرد... یاری ام کنید تا از آنجا نیز بگذرم. مبادا توقف کنید در آنجا دیگر درنگ نباید کرد... (N.B-78629 ) سهشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
جدایی همیشه یک حادثه نیست. می تواند آغاز مبهم یک تحول، یا بشارتی غم انگیز باشد برای شروعی دوباره و همیشه هر شروعی بر پایانی استوار است... (کاش بدانیم از هر شروع می توان تصویری پر شور و با شکوه آفرید.) (N.B-7866 ) جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥
امروز درد آشنایی در وجودم دوید. می بینی؟ پاهای سنگینش دوباره احساسم را پایمال کرد. (N.B-7810 ) یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥
آخر چگونه خواهم توانست این وداع را با تو شریک شوم؟ شب است. فردا به زودی از راه خواهد رسید و آن لحظه ای که رهسپار راه سرنوشت شوی آغاز راه بی تو بودن خواهد بود. خلوت تاریک من امشب پر از فریادهای بی صدای یک قلب بیقرار است. می دانی دلم از چه می ترسد؟ از تمامی آنچه تو از آن نمی ترسی. آری تو نمی ترسی و من براستی تحسینت می کنم. نمی ترسی که فضای سنگین نبودنت قلبی را بیمار کند؛ نمی ترسی که دلی تنها بماند؛ نمی ترسی که کسی دلتنگ شود. و من از همین نترسیدن ها خشنودم... آری ای آشنای مهاجر؛ آسوده سفر کن که راه ما از هم جداست. ای جاده های بی انتهای سبز، ای دریای آبی رنگ همیشه با شکوه، ای آسمان مه آلود خیس؛ او خواهد رسید. دیگر چیزی نمانده است. شریک لحظه های من –افسوس- به زودی خواهد رسید... (N.B-78615 )
سهشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٥
حالم از همه چی و همه کس داره بهم میخوره ...حالم از این همه سالهایی که با خیالات واهی گذروندم داره بهم میخوره...چرا هیچکس نمیفهمه من چی میگم...حتی تو. تویی که اون بالا با یه دنیا غرور نشستی و یه دنیا آدم رو داری بازی میدی . انصافا که کارگردان خوبی هستی ولی نه داستان نویس خوب....Fuck Off ...................
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٦ ق.ظ توسط فرشته آسمونیدوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥
دوباره یه تجربه دیگه , همون حس بدقدیمی , اصلا حالم خوب نیست... چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥
چه کسی می داند پشت این دیوارها، آن سوی تکاپوی سرد باد، در دوردست نشسته در غبار شهر، چندین ضیافت به پاست؟! ضیافت "انتظار و چشم و نگاه"، کنار پنجره، در امتداد جاده های خالی، زیر نور ماه. (N.B-7867 )
پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥
من می گویم تا پرنده ای اسارت را از پشت میله های قفس لمس نکرده باشد مفهوم آزادی را نخواهد شناخت. من می گویم تا پای مسافری خستگی پیمودن را تجربه نکرده باشد لذت رسیدن را درک نخواهد کرد. من می گویم تا چهره ای رطوبت غمها را بر گونه هایش حس نکرده باشد رسم خندیدن را نخواهد آموخت. من می گویم تا دلی در سرمای سختی ها نلرزیده باشد گرمای خوشبختی را احساس نخواهد کرد. من می گویم زندگی را آنطور که هست دوست باید داشت. من می گویم زندگی را آنطور که هست باور باید کرد. (N.B-7864 ) جمعه ۱٠ آذر ،۱۳۸٥
این روزها همش با خودم این آهنگ رو زمزمه میکنم...
چشمات سیاهی ابرو کمونی خودت میدونی دوست دارم من وقتی میخندی لبات شیرینی خودت میدونی چه حالیم من سارا ساراا سارااا سارا سارا ساراااا دل منو تو بردی منو دیوونه کردی سارا ساراا سارااا سارا سارا ساراااا بازی در میاری نکن بی وفایی یادت میاد اون روزا به کنار دربا طلوع عشقمون مینشست به دنیا ستاره سحیلی نکنن بی وفایی توی این شوره زار منو تنها نزار سارا ساراا سارااا سارا سارا ساراااا دل منو تو بردی منو دیوونه کردی سارا ساراا سارااا سارا سارا ساراااا بازی در میاری نکن بی وفایی گل گلایی خیلی بلایی خودت میدونی چه بی وفایی موهات کمنده ربایی رنگه خودت میدونی خیلی قشنگه سارا ساراا سارااا سارا سارا ساراااا دل منو تو بردی منو دیوونه کردی سارا ساراا سارااا سارا سارا ساراااا بازی در میاری نکن بی وفایی دلم میخواد به سوی تو پر بزنم دلم میخواد توی چشات نگاه کنم دلم میخواد به سوی تو پر بزنم سارا بدون اونی رو که دوست داره تک ستاره ای که تو عرش آسمونه تک پرنده ای که بی تو بی آشیونه میخوام که اوج بگیرم در آغوشت بگیرم کنار کهکشونها دستاتو بگیرم سارا ساراا سارااا سارا سارا ساراااا دل منو تو بردی منو دیوونه کردی سارا ساراا سارااا سارا سارا ساراااا بازی در میاری نکن بی وفایی . . .
چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥
يا ضامن آهو
امشب از اون شبهایی که دلم میخواد زودتر تموم بشه. فردا تولد امام رضا(ع) است نذرش کردم که اگه فردا خبر خوبی رو که منتظر شنیدنش هستم بشنوم .... یا امام رضا (ع) , ضامن بنده های بدت هم میشی؟؟؟؟؟ [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
